تبليغاتX
باران

باران
























من اگر خدا بودم :


تأکیدم به عاشقی بود


نه ترس و تقوا .........!!!


















نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 12:47 توسط شیدا

خدایا : 

دمت گرم ، ما رو بفرست مرحله ی بعد دیگه .........!

این مرحله که  همش غوله .........!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:39 توسط شیدا|

امروز دلم خسته تر از همه ی روزهاست ، کاش می شد 

گوشه ای نوشت :

خدایا امشب خیلی خسته ام بیدارم نکن .......!

..........................................................................

راستش را بگو تو همان

" این نیز " 

هستی که همیشه می گذری !؟

............................................................................

می دانی  تنهایی کجایش درد دارد !؟

انکارش................!

...........................................................................

دیگر نمی گویم : گشتم نبود

نگرد نیست.

صادقانه می گویم :

گشتم بود اما مالِ من نبود......!

.........................................................................

آنان که عوض شدنشان بعید است

عوضی شدنشان قطعی ست.

شک نکن..........!

..........................................................................

صبر کن سهراب !

گفته بودی : قایقی خواهم ساخت ، دور خواهم شد

ازین خاکِ غریب..........!

قایقت جا دارد ....!!!؟؟؟؟؟؟

من هم از همهمه ی اهلِ زمین دلگیرم.........!

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 12:58 توسط شیدا|

گفتند : اگر بیایی بالای رود ،

هر چه سایه بخواهی ، از خواب ستاره خواهی چید ،

هر چه نور بخواهی از چشمِ توتیا خواهی دید ،

و من فقط نگاهشان کردم

گفتم : من اهلِ قناعت به همین سقفِ ساده و 

همین چراغ شکسته ام !

دیگر چه می خواهم از ستاره و آفتاب ،

یا ترانه و توتیا ........؟!

گفتند : هوا جورِ عجیبی روشن است

آب از آب تکان نمی خورد ،

نور و سایه ، سکوت ، وسوسه ، باران .........!

پا به پا 

پسینِ روزی دور افتاده بود ، ما رفتیم !

اما سکوت را برده بودند ، شب را شنیده بودند !

و دریا را رودی بود که از بالای کوه می آمد.

ما بالای کوه نشسته بودیم ، 

گفتند : چیزی بگو !

نور و سایه و ترانه دیگر چیست ؟

هر چه دارید ، هر چه هست ، هر چه باید و همین چراغ

هر چه باید و همین سقفِ ساده حتی برای شما ،

فقط راحتم بگذارید

بگذارید به حالِ خودم بروم و هوای سیگاری

صحبتِ ساده ای ، یک تبسم خالی

علاقه ی پاکی به آب ، آدمی ، آسمان .........

شما که شاعر نبوده اید..........!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 12:59 توسط شیدا|

دلگیر نشو از آدمها !

نیش زدن طبیعت شان است !

سال هاست که به هوای ابری می گویند :

خراب ...................!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 10:16 توسط شیدا|

پیکت را بنوش رفیق ،

به سلامتی فاحشه های شهرمان !

که جز خود ، کسی را نفروختند .............

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:56 توسط شیدا|

درود.

بهترین داشته هایم :

مرا عفو کنید. قبل از عید به خاطر لگد نکردن

یکی از توله سگ هایم زمین خوردم و متاسفانه از ناحیه ی کمر دچار 

مشکلات اساسی شدم. نشستن برایم دشوار و راه رفتن واویلا شده !

اگر دیر جواب می دهم مرا به قشنگی و بزرگی محبتتان و عشقی که برایم

با دیدنِ نامتان هدیه می آورید ببخشید.

من همیشه هستم چون قدیم ! و شک نکنید در اولین فرصت  جواب شما دوستانِ

مهربان و انسان های از جنسِ آب و آینه را خواهم داد.

دست بوسِ همه تان هستم و به داشتنتان مباهات می کنم.

شاد باشید

شاد زندگی کنید

و شادی را هدیه بدهید........

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 23:10 توسط شیدا|

نرم ، نرمک می رسد اینک بهار


تُف به قبرِ روزگار ...........!!!

سالی که گذشت یک خوبی بزرگ داشت :


هرگز نمی گوییم : یادش به خیر ...........!


زندگی باورِ آرزوهای قشنگ است


برایتان آرزوی های قشنگ می کنم


آنها را باور کنید .


نوروزِ باستانی بر همه مبارک و خجسته .

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 5:6 توسط شیدا|

دلم که تنگ می شود ، همه ی نام ها و ترانه ها بر سرِ انگشتِ ستاره می رویند.

اوقاتِ یادهای من ، همین هوای نشستن و دیدن است.

خاک را می بویم ، خاک را ........ کنارِ زنی از قبیله ی بادها .

حوصله کن ! همه ی آن سال ها ، جهان دویدنم ، کفِ دستی بود

با انعکاسِ شبنمش بر گهواره ی گیاه .

و نفسی که می رفت از همه سو ، و باز می آمد با عطرِ آسمانی نزدیک ،

چندان که دست و روی سایه را در ترنمِ ابر می شستیم .

چه خوش بود آن همه خواب ، که پروانه در پوستِ رنگین کمان ،

خوابِ عجیبِ مرا می دید .

ما ساده بودیم ، ساده !

هر سال خدا ، در شمالی ترین حیاطِ همسایه

ارغوانی از تندر بنفش می رویید ،

ارغوانی عظیم که کوچه را فرا می گرفت ،

و همه ی خانه ها دیوارِ مشترکی داشت .

چه آسان بودیم ، آسان ........ مثلِ سادگی مشق و مداد

مثلِ همان چند روزِ کوچک  سبز ، که لب ها و گونه ها یکی می شد .

صد سال به سال های ترانه و شبنم ، صد سال به سال های ستاره و دریا ..........


نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 1:11 توسط شیدا|

ماهی از سَر گَنده گردد ، نی زِ دُم 


فتنه از عمامه خیزد  ، نی زِ خُم 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 12:23 توسط شیدا|


آخرين مطالب
» 
» امیدِ اجابت.........!!!!!!!!!
» تلنگُر ......!!!!!
» گفتگو در پارک ...........
» پند ........!
» پند ........!
» اطاعیه
» تبریک و تهنیت
» سالِ نو
» یاد آوری .......!!!!!!

 Design By : Pichak